تبليغاتX
آرام مـــن





















آرام مـــن

 

سلام ...

به به چقد نازه اینجا !

 

میگم که دوس جونای محترم من نمی دونم چرا دیگه نمی تونم واستون بنویسم !! یعنی احساس میکنم درست نیس نوشتنش !!

 

حالا شایدم نوشتم .... خیلی چیزا دارم واسه گفتن .... ولی مطمئن نیستم قابل خوندن باشن ! به هر حال گفتم بی خبرتون نذارم .... همین !

میام خب؟؟؟؟ یه کم دیگه اجازه بدین ....با خودم کنار میام می نویسم !

 

بازم شرمنده !

+نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت22:16توسط NakhaaStani | |

 

دیدمش ... جمعه بود دیگه نه؟! آره جمعه ... بعد از یه عالمه تو ترافیک موندن به خاطر بازی استقلال و پرسپولیس ...وقتی رسیدم محل قرار یکی سوت زد ... اول گفتم شاید عشقولی نباشه زشته که برگردم طرفش ... ولی وقتی تکرار شد برگشتم...دیگه شب شده بود ... همه جا تاریک بود ... من که چیزی ندیدم یه کم رفتم جلوتر تا برسم به در ورودیش ، یه آقایی داشت از دور میومد طرفم گفتم حتما یه چیزی میخواد بگه اینم  ... باد خنکی میومد یه کم پیچیدم به خودمو سریع از جلوش رد شدم ... نمی دونم چیزی گفت یا نه ... من که چیزی نشنیدم زنگ زدم بهش گفتم کجایی تو ؟ گفت دارم میرسم دیگه زیر پل م !! گفت تو نرو هااا !!!! بیا اون دری که نبش خیابونه من الان میام اونجا ! گفتم نه من این یکی در م تو بیا اونجا و قطع کردم. رفتم تو پارک و به نگهبانش گفتم میخوام برم اون در از کجا باید برم و اونم راهنماییم کرد یه آقایی بود با موهای سفید سفید ولی ابروهای کاملا مشکی و خیلی م مهربون بعدش به مامان زنگ زدم گفتم من رسیدم . بعدشم زنگ زدم به عشقولی و گفتم من تو پارکم یهو داد زد گفت تو بیخود کردی رفتی تو !!!!!!  مگه نگفتم همون جا وایسا؟ نرو !بیا بیرون ببینم ! بیا همونجا که گفتم .  گفتم داد نزن خب من اون در نمی تونستم پیاده شم از ماشین، الان میرم همون جای همیشگی وایمیسم بیا اونجا ! با اخم و تخم ( به فتح ک  ) گفت باشه و من رفتم سمت اون در ... چند تا پسر دم در وایساده بودن ... یه مانتوی جذب خاکی با یه شال مشکی و یه شلوار مشکی و یه آرایش تیره مثه همیشه داشتم ...

یه جوری نگام کردن احساس کردم میخوان بهم گیر بدن  یه ذره امنیت نداریم ما خانومای جوون و خوشگل   یه کم وایسادم همون جا تا بیاد ... داشتم تو کیفمو میگشتم که یه ماشین گشت اومد ولی من ندیدم یهو یه نفر از پشت گفت تا نگرفتنمون بیا بریم اونور . یه لحظه گفتم برگردم یه دونه بزنم تو سرش تا بفهمه به هر کسی نباید تیکه بندازه بیشرف !!! تا برگشتم با اخم نگاش کردم دیدم عشقولیمه . راه افتادم دنبالش و رفتیم بین درختای سبز و کشیده ی پارک بین راه یه پسره نشسته بود رو نیمکت و داشت کتاب (دفتر)میخوند . گفتم برم کتابشو پاره کنم؟ گفت دفتر خاطراتشه بابا یارو سربازه از خاطره هاش نوشته، اینکه وقتی از سربازیش برگشت دوس دخترش مامان شده بود دیگه ...  رفتیمو رفتیم تا بالاخره یه جای دنج ( سلام خانوم خونه جون ) پیدا کردیمو نشستیم ! دستامو گرفت تو دستش گفت ا  لاک زدی ؟ گفتم اوهوم تازه صورتی م هس !!   گفت ، نمیگی خطرناک میشه اینجوری؟گفتم چرا دستات یخه باز؟! گف گرمم کن ! چقد تو گرمی دستمو گذاشتم رو شونه ش خودشو چسبوند بهمو این یکی دستمو محکم گرفت تو دستاش !! گفت چقد خوبه ها چقد گرمی  گفتم کتت رو آوردماا گفت ا آوردیش؟ ببینمش!؟ در آوردم دادم بهش بازش کرد گف چقد چروکه  ( زن خونه دار و اینا ) .

یو ها ها  ( زنگ خطر بود )

سرشو برگردوند طرف دستم که رو شونه ش بود ... خواس انگشتمو گاز بگیره که نذاشتم !!  بوسش کرد !!  بعد خواس مثه سری قبل ....  که ممانعت به عمل آوردم  

داشتم روبرومو نگا میکردم که یهو یه چیزی دیدم یعنی یه کسی رو دیدم که کلی افسرده شدم !!  گفتم عشقولی اونجا رو ببین  گفت کیه ؟ گفتم همون آقاییه که من ازش پرسیدم بخوام برم ... باید از کجا برمو راهنماییم کرد الان میفهمه دنبال تو بودم !!  نگاهش سرزنش آمیزه اصن  الان چروک میشم !!   گفت ولش کن فدای سرت !!

گفتم پاشو راه بریم دیگه اهههههههههههههههههههههههههههه . گفت من پام درد میکنه قربونت برم !! از مچ به بعدش مال من نیس اصن ! گفتم به من چه خب؟؟؟؟ بریم بیرون ! گفت آخه کجا بریم عزیزم؟ الان بریم بیرون باید همه ش راه بریم دیگه خبری نیس که ، مگه بده اینجا تو بغل من نشستی من دارم لذت می برم؟ گفتم آره بده !! بریم بیرون ! گفت یعنی دوس نداری بغل من باشی؟! گفتم نه !

گفتم سردمه . گفت بریم یه چایی بگیریم گرم شیم؟ دوس داری؟ گفتم آره بریم !! باید میرفتیم ته پارک . تو راه اومدم مثه همیشه دستاشو بگیرم دیدم یخه زدم روش گفتم اه بکش اونور دیگه دستتو یادم میره هی میگیرمش یخ میکنم ! همچین با بغض ( مثلا ) نگام کرد دلم کباب خواس   بازوشو گرفتم رفتیم بعد یهو گفت ولی خوب لاغر کردیا !! برو اونور تر ببینمت !؟ رفتم عقب تر ولی دستشو ول نکردم گفتم ببین !!  گفت یه سوال بپرسم؟ گفتم بپرس گفت این مانتو ها رو چه جوری می پوشین شما؟! گفتم از بالا ! ( جلو بسته س مانتوم ) گفت سخت نیس؟ گفتم نه خوبه !

رسیدیم ،رفت آبجوش بگیره ،یه لحظه نگام افتاد به اون یکی آقا فروشنده هه دیدم زل زده بهم  سریع رفتم پیش عشقولی اونم چند تا قند داد دستم و بعدش آبجوشا رو گرفت و دو تا کافی میکس و ۵ ـ ۴ تا شکلات قهوه که من خیلی دوس دارم طعم تلخشو  

کتش دست من بود ، قندا دست من بود ، شکلاتا دست من بود ، کیفم دست من بود ، آقا داشت فقط دو تا لیوان آبجوش ناقابل رو زحمتشو میکشید و اینا  گفتم دقت کردی تموم زندگیت دست منه؟ یهو کتش که دست من بود خورد به دست اونو لیوان تکون خورد و آب ریخت رو پام یه کم ! چند نفر جلومون بودن بلند گفتم مواظب باش آبش ریخت روم !!با شماتت نگام کرد گف درست صحبت کنم !! گفتم نه منظورم آب لیوان بود !

یه آلاچیق تاریکو نشونم داد گف بریم اونجا؟ گفتم اونوقت همه نگاها به سمت ماس که ببینن چند نفری میایم بیرون ؟ ( همون تکثیر سلولی رو میگم  باکتری م خودتی  )  

خلاصه بعد از طی طریق فراوون آقا یه جا رو انتخاب فرمودن و دستور جلوس دادن !!

آقا چشمتون روز بد نبینه تا نشستیم ، عشقولی پاشو انداخت رو اون یکی پاش یهو نیمکتش خدافظی کرد  لیوانا چپ شدن! شکلاتا افتادن تو آب خیس شدن ! زندگی تعطیل شد خلاصه! منم یاد چند ماه پیش افتادم که اومدیم همین پارک و نشستیم رو نیمکت رنگی و مانتوی منو شلوار اون به گند کشیده شد همه شم تقصیر این آقا بود  واسه همین ناراحتیم بیشتر شد ، سردمم بود داد زدم گفتم آبمو !!! ریختی زمییییییییییییییییین اونم هی میخندید اصن انگار وظیفه شو انجام داده بود ! ( گفتم وظیفه یاد یه خاطره ی ۵ ثانیه ای افتادم بگم اینو تا ادامه ی اونو بگم  :

یه روز داشتم با خاله م از یه خیابونی رد میشدیمو اینا یهو دیدم یه آقایی داره تند و تند راه میره جلوش یه جوب تقریبا مرتفع !!!بود آقا این همین جوری که داشت تند تند میرفت طرف جوبه افتاد توش  ما فک کردیم یارو الان میمیره بعد دیدیم همونجوری که افتاده بود پاشد اومد بیرون دستاشو زد به همو خاکشو گرفت و دوباره شروع کرد تند تند راه رفتن اصن انگار نه انگار یه وقفه ای افتاد بین راه رفتنش خاله م گفت انگار یارو از قبل می دونسته میخواد بیفته آدم احساس میکنه وظیفه شو انجام داده ((=  )

خلاصه رفتیم یه دونه صندلی اونور تر ، پشت ما یه زن و شوهر داشتن تاب بازی میکردن

گفتم آبمو که ریختی زمین من سردمه حالا چیکار کنم؟؟؟؟ بغلم کرد گفت خودم گرمت میکنم ! بعدشم گفت تو به من بوس ندادیاا ! گفتم می دونم ! گفت خب من میخوام که ! گفتم سردمه  بیشتر فشارم داد به خودش !  همینجوری که از گرمای تنش مست بودمو چشمام داشت آروم آروم بسته میشد صورتشو آورد نزدیک لبامو گفت یه بوس بده ! تو چشماش نگا کردم یه جوری بود ... چشمامو بستم ... سرشو برد عقب ! چشمامو باز کردم دیدم داره نگام میکنه گفتم چیه؟ گفت هیچی دارم نگات میکنم بده مگه؟! خندیدم دوباره اومد نزدیکم این دفه خودم دوس داشتم بوسش کنم ... اولین بوسه رو بکارم رو صورتش ... اولین بوسه!! ... اولین ها چقد شیرینن ... پس باید یه کم مکث میکردم ... باید خیلی شیرین بوسش میکردم ... اونم هنوز بوسم نکرده ... همیشه رو انگشتاش یه بوس میذاره بعد با دستش میچسبونه رو لپام ... با چشمای نیمه باز یه کم نگاش کردم  رفتم تو روزای اول دوستیمون ... روزای اولی که زل می زدم به عکساشو چشماشو می بوسیدم ... روزای اول تلفنی صحبت کردنمون ... روز اولی که دیدمشو اون همونجوری با دستاش یه بوس گذاشت رو لپم ... روز اولی که لپمو گاز گرفت ... روز اولی که ... همه ی اولینامون قشنگ و خاطره انگیز بودن ... پس اینم باید واسم یه دنیا لذت باشه ... !!

صدای آرومش میاد : بوس کن !

نفسم تند شده ... لبام اصن حرکت نمیکنن ... گرمه ... خیلی گرمه ... همه چی گرمه ... نگاهش داغه ... چشمام داره بسته میشه ... بی اختیار لبام میره طرف صورتشو یه بوس کوچولو میذارم روش !

تو چشمام نگا میکنه و میگه اوخی !

انگار کار خیلی سختی کردم یه نفس راحت میکشمو میخندم بهش ... خیلی شیرین بود ... بی نهایت بهم مزه داد ! یه بوس بعد از ۲ سال و ۱ ماه و ۱۸ روز ... جمعه ۱۲ مهر ...یه نگاه داغ و پر از عشق ... یه بوس صورتی

میخواد لبمو ببوسه یه کم معذبم واسه همین ازش میخوام بیخیال بشه ... هی قربون صدقه م میره و میخواد هرجور شده طعم لبامو بچشه ... خودمم دوس دارم دروغ چرا؟ ( خیلی روم زیاده نه؟ ) ولی نمیخواستم اونجا اون لحظه این اتفاق بیفته ...

خلاصه اینکه اوشون موفق شد منتها یه لب نصفه نیمه نصیبش شد ! حق ش بود   بعدشم پیشونیمو ماچ کرد ... دقیقا صدای ممممممماچچ داد

بعدشم منو رسوند خونه ، تو ماشینم کلی عشقولی بودیم  منتها نه از اون عشقولیا ها! مثه قبلنا

من اینجا نگفتم که یه مدت شوهر خاله م داشت باهام کار میکرد واسه رانندگی و اینا که آماده تر باشم واسه کلاساش !! عشقولی واسه ش سوال بود که چرا شوهر خاله م داره بهم انقد محبت میکنه ؟! اون روزم تو پارک دوباره ازم پرسید چرا مهربون شده بود شوهر خاله ت؟ گفتم آخه پسر بزرگ داره ! برگشت طرفم ، سرم پایین بود نگاهشو ندیدم گفت جدی؟!! گفتم نه بابا ! گفت میخواستم برم بکشم اون پسر بزرگشو ها !!

بعدشم اینکه من تو خونه که هستم حوصله م سر میره هی  واسه همینم میرم خونه ی مامان بزرگم ! به اینم گیر داده بود که اونجا چه خبره که هی میری؟  که گفتم خبری نیست و تموم شد قضیه ش ! چند روز پیش داشتم میرفتم خرید ، بهش گفتم دارم میرمو اینا گفت مراقب باش و بوسم کرد  بعد که گفتم از اونجا یه سر میرم خونه ی مامان بزرگم عصبانی شد باز   خونه ی مامان بزرگم اینا انتهای خیابونیه که خونه ی ما هس واسه همین از دانشگاه که میومدم همیشه اول میرفتم اونجا یه کم خستگیم در میرفت بعد با تاکسی میومدم خونه مون !اینجوری خیلی راخت ترمو پیاده روی نداره اصلا ! پریشب که اولین روز دانشگام بود تا برسم تهران دیر شد تقریبا هوا تاریک بود که رسیدیم تو سرویس با ترس و لرز ( باور کنین ! چون خیلی بد عصبانی میشه،وقتی م عصبانی میشه همه ش لج میکنه اعصابمو خورد میکنه ) اس ام اس زدم بهش گفتم برم خونه ی مامان بزرگم؟ گفت اگه زود برمیگردی خونه برو  اگه نه که ، نه . گفتم باشه یه کم بشینم زود میام خونه ! همون موقع خاله م که خونه مامان بزرگم بود زنگید بهم گف شام ماکارونی درست کردم ! شبم همینجا می مونی ! هم دلم میخواس هم نمیتونستم بالاخره گفتم نه نمی تونم باید برم خونه اونم تعجب کرد گف چرا؟ تو که می موندی همیشه !؟ گفتم نه نمی تونم آقامون نمیذاره گفت خاک بر سرت !! می مونیااا ! گفتم من تنها نیستم دیگه بابا چرا نمی خوای اینو بفهمی؟ اونم کلی فحش داد بیشور! خلاصه ساعت ۸ رسیدمو شامم نخوردم یه چایی خوردمو ساعت ۹ برگشتم خونه عشقولیمم ساعت یه ربع به ۱۱ اومد خونه  زودم پرسید کی اومدی خونه؟ بعدشم گف اونجا چه خبره ؟؟؟؟!   .

با تو ام : من عاشق دستای مردونه تم دیوونه ی من به کی بگم اینو ؟!   

با شمام : جواب کامنتا رو میدم ایشالا ! حالا زیادم نیستااا

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت21:45توسط NakhaaStani | |

 بعدا نوشت : خدايا چه روزاييه اين روزا ... چه اتفاقايي داره ميفته تو وبلاگا ... خوشحالم ولي احساس ميكنم داره تموم ميشه چرا؟؟؟؟

وبلاگ سارا رو الان ديدم ... عكسشو ديدم ... وبلاگ توتي قالبش قالب اول بلاگشه ... حس ميكنم ديگه نميبينمتون ... چرا ؟؟؟؟

بغض

دو شب پیش اس ام اسی یه کم بحث کردیم فقط یه کم ...

-معذرت میخواما ! چتونه شما؟!

ناراحتم ! معلوم نیس؟ علتشم معلومه !

-علتش چیه؟  من متوجه نمیشم !!

تویی ! از تو ناراحتم !

- مگه من چیکار کردم ؟

(... !!) نگو نمیدونی ! نگو نمیفهمی نگو همه چی مثه قبله نگو تو همونی که عشقم بود ...

-چیکار باید میکردم که نکردم بگو خب !؟بگو من چیکار کنم؟!

دوس ندارم بگم چیکار کنی چیکار نکنی !

-بگو چه جوری شدم خب؟ پس کی بگه؟

--> بد <-- از اونایی که دوس ندارم از اونایی که لحنشون سرده ، اذیت میکنه ،انگار دارن با غریبه حرف می زنن ، بد از اونایی که دوس ندارم

-خب من چیکار کنم ؟ بگو !

من نمی دونم تو باید چیکار کنی عزیز من ! تو خودت باید وقتتو تنظیم کنی همه ش که نمیشه کار !! پس زندگیت چی؟ منم یه جای زندگیت هستم دیگه !؟ باید منتظر بشینم یه روزی واسه م وقت پیدا کنی ؟! اصلا درست نیس اینجوری !

- باشه پس بریم بخوابیم ، شب به خیر !!

شب به خیر

 فرداش خبری ازش نشد یعنی دیروز !!

یکشنبه صب ساعت ۸

اس ام اس میزنم میگم :

پاشو دلم واست تنگ شده ! دیروز کجا بودی؟!

-سلام همون جای همیشگی چیه بازم میخوای دعوام کنی؟ بفرما !!

نگام همینجوری موند رو گوشی ... نمی دونم چرا ولی چشام خیس شد من دلم واسه ش یه عالمه تنگ بود و اون ...

گوشی دستمه می پرم رو تخت ...

- الو ؟!

سلاااام !!

-... سلام

الان خیلی ناراحتی یعنی ؟!

- ... نه !

پس چرا صدات اینجوریه ؟

- خواب بودم !!

چرا اینجوری شدی؟

-چه جوری شدم؟

مگه نگفتی همه ی اونایی رو که من گفتم درست بوده؟ چرا خب ؟!

-آره دیگه حتما هس که میگی دیگه !!

خودت احساس نمی کنی یعنی؟! عوض نشدی؟!

-نه من همونجوریم !!

وقتی یه نفر دلش واسه یه نفر تنگ میشه چیکار میکنه؟

-( یه مکث کوتاه ) خب بهش زنگ میزنه ،قربون صدقه ش میره !

پس تو دلت واسه من تنگ نمیشه !

- دادگاهیم کرد !!

خودت گفتی الان !!؟ مگه نمیگی باید زنگ بزنه بهش؟!

- حالا من نزدم یعنی دلم تنگ نشده؟ وقتشو ندارم !!

یعنی همه ش کاره ؟!

- اوهوم ! بعدشم میرسم خونه خسته م !

اینا بهونه س علتشو بگو !!

-علتش چیه ؟ چی میخوای بشنوی؟

حرف دلتو !  

- تا اونجا که من می دونم همینه !

بگووو

- چی بگم  ؟ ( کمی تا قسمتی عصبانی )

بگو چرا اینجوری شدی؟

- چه جوری شدم آخه؟ بگو تو !!

همینجوری که هستی !

-

-رفتم سرت هوو آوردم !

ااا ؟!دستت درد نکنه

- آره ! خوبه الان؟ راحت شدی؟

چرا همیشه فک میکنی من نگران اینم که سرم هوو بیاری؟! علت ؟!

-چه جوری شدم ؟

اینجوری  همینجوری که من دوس ندارم بده ! سرده ! مهربون نیس ! بد اخلاقی !

- بد اخلاقم؟ حتما دعواتم میکنم !!؟

اوهوم اوهوم

- کی دعوات کردم من ؟ حالا دعوات نکردم وضعم اینه ...

وضعت چشه؟ 

-تو دعوام میکنی !!

دعوات نمی کردم که بابا ! داشتم حرف می زدم دیگه ! دعوات نکردم !

-اوهووووووم ...

(سکوت )

- دقت کردی هوا چه سرد شده !؟ ( انگار اومده خواستگاری بی شرف  )

من همیشه یخ م فرقی نداره واسه م !!

- خب؟ همین؟! تموم شد؟!

چیه عجله داری؟ میخوای بری؟

-میگم دیگه ... ( یهو حرفشو قطع کرد  ) اون چی بود؟ چی گفتی؟

آخه هی می پرسی تموم شد ؟ خب میگم کاری داری؟

- من گفتم کاری دارم ؟ من حرفی زدم؟

آخه هی می پرسی

-عجب !! نمی دونم ... من حرفی از عجله زدم؟ گفتم کار دارم؟ گف...

باشه باشه !!

-( آه عصبی )

-نمی گی؟ ببین انقد لفتش دادی نگفتی حالا باید حاضر شم برم سر کار !

نخیرم !!

-نرم سر کار؟!

نه بگو چرا سرد شدی ؟!

-بگو چه جوری گرم بشم؟

تو بگو چرا سرد شدی؟

- تو چیکار داری بگو چه جو...

نه من میخوام بدونم علتشو !!

-نمی دونم ! بگو چه جوری گرم بشم؟!

نمی دونم

-تو میخوای بغل من گرم بشی ، نمی دونی چه جوری گرم بشم؟! چه جوری بشم که دوسم داشته باشی ؟ چه جوری دوس داری ؟

دوس ت دارم که الانم !!

- خودت گفتی دوس نداری  ...

اینجوری دوس ندارم !

-جمعه دختر عمه م دعوتم کرده !

کجا؟

-اکس پارتی !  خونه شون دیگه ! وگرنه میومدم ببینم چی میگی تو !!

آهان !

-می دونی چند وقته همو ندیدیم؟

اوهوم !

- چند وقته؟!

۶ ماه !

-اوهووووووووم !!

اصن همین ! چرا ؟ اس ام اساتم که داره کم میشه ... داری نیست و نابود میشی دیگه !بشینم فکرای قشنگ بکنم حالا؟

-فک میکنی دیگه نمیخوامت؟

نهههههه ! ولی...

-تو گفتی بیا و من نیومدم؟!

باید بگم؟! روز آخری که گفتم یادت رفته؟ گفتم بیا گفتی نمیشه !!!

-حالا دوبار سه بار اونجوری شد یعنی من نمی خوام ؟

خب گفتم اگه بخوای خودت میگی دیگه !!

-یعنی من دوس ندارم برم باهات بیرون؟

خب وقتی نمی گی یعنی نمی خوای!!

-چرا نباید بخوام آخه ؟ نمیشه یه سوال بکنی بعد تصمیم بگیری؟

آقا خلاصه ش کنم !! ری... تو اعصابش ((=

فی ما بینش از اون عشوه خرکی های معروفمم واسه ش میومدم که یه جوریش کنم ...  

- این صداهای نامشروع چیه ؟!

کدوم صدا؟! من مشروعم کاملا !!

- چرا آه و اوه راه انداختی ؟  نکنه زیر لحافی ؟

اوهوم ( همونجوری عشوه ای  )

- ا ؟ نکن این کارا رو !

چرااا؟؟

-خب نکن دیگه دلم میخواد !! ( بی شرف  )

بذار بخواد خب !!

- اگه بخواد چیکار کنم ؟!

( حالا عین خر تو گل جفتک بنداز تا دیگه عشوه نیای کله ی صب تو تخت زیر لحاف   )

هوم؟ نمی دونم که

..............

( کاملا حذف شد  ولی نگران نباشین من حالم خوبه !!  اوا چرا همه یه جوری نگام می کنن؟   به جون خودم مقاومت کردم جلوش  وا !!!! چرا باور نمی کنه کسی؟   یعنی معلومه؟  من چرا تو پرانتزم اصن؟   )

دالللللی   

یه چیزی بگم عجییییب ! دیروز ظهر خواب بودم ...خواب دیدم یه دختره زنگیده خونه مون بعد من که گوشیو برداشتم هرچی ناااااز داشت ریخته بود تو صداشو می حرفید ! من که دختر بودم حالی به حولی شدم ... بعد یهو دیدم باهاش قرار گذاشتم تو یه خونه ای ( خالی نبوووووود یه دختره م اونجا بود ، دوستم بود انگار ، اه من میام تو پرانتز دلم نمیاد بیام بیرون  )بعد دیدم نشستم رو شیکم این دهتره و هی دارم باهاش ور میرمو بوسش میکنمو اونم هی حرکات کثیف میکنه ....  بعد به این یکی دختره م هی میگم پیدا کردن یه همچین آدمی خیلی سخته الان ... این میگه ( ببخشیدا ) فقط به تو می . دم دختره م زیر من هی میگ آره فقط به تو  ... !! 

شانسو دارین؟ یکی نبود اونجا به این عوضی بگه من خودم باید   ....  عشقولیم راس میگه هااااا هوه سرد نشده ؟؟؟؟؟؟  

رفتم سلمونی میخواستم موهامو مش کنم ... ولی یه چیزی شد که نشد که بشه !!!خیلی ناراحتم ولی خب ...

داشتم با پسر خاله م که کلاس چهارمه از رو کتاب فارسیش میخوندیم و من رو کلمه های مهمش ( که تو کنکور میاد ) تاکید میکردمو میگفتم خوب نگاشون کنه و بینشم ازش می پرسیدم که مثلا فلان کلمه رو بهم نشون بده !!

رسیدیم به این جمله :

ناگهان آسمان ابری شد . ابرها به هم پیوستند و باران گرفت .

گفتم ناگهان کجاس ؟ نشونم داد ، گفتم ناگهان یعنی چی؟ یه کم فک کرد نتونس بگه اومدم کمکش کنم گفتم ناگهان آسمان ابری شد یعنی چی؟ ناگهان یعنی چه جوری؟؟؟ تکرار کرد چه جوری؟؟؟؟ یهو دلم خواس بگم اینجورییییی  اینجوریییی  طفلک پسر مردم !! پسرای مردم بهتره البته !!

رفتیم جلوتر  :

اگر خدا نبود هیچ انسان و حیوانی نبود .

گفتم حیوان کدوم کلمه س ؟ ( دارین که چه سوالای مهمی می پرسم ازش؟ والا تو همینشم مونده بود این طفل معصوم از بس کار نشده باهاش ) انگشتش رفت رو  " انسان " خواس بگه نه اشتباه شده پیش خودم گفتم الحق که انگشتت درست نشونه رفت !!

خب در اینجا جا داره که از مسئولین محترم ذیربط - که این فرصت رو به من دادن که بیامو صحبتامو بکنم و دیداری تازه بشه و من از شرمندگی دوستای گل خودم در بیام - تشکر کنم و ازشون بخوام که اگه میشه یه کم با منو زندگیم مهربون تر باشن تا من تو مود نوشتن باشم همیشه ( نه این نوشتن! خودت و خودمو همه ی دوستام می دونن که مثه همیشه نبودم ) حرف زدن همیشه ماها رو آروم میکنه نذارین به جایی برسیم که دیگه نای حرف زدنم نمونه حتی ... بوس بوس !!

توتی خیلی واست خوشحالم ... کاش میشد میومدم بالا سرت و اونجا بهت تبریک میگفتم تبریک نه کمه ، سر تا پاتو می بوسیدم... تو ... تو ... فوق العاده ای دختر ! دختر ؟ ... مامانی !!!! خیلی دوس ت دارم توتی ... تو نمی دونی چقد دعات کردم شبای قدر ، چقد خدا رو قسم دادم که کمکت کنه ... توتی ناز نازی من ! پسر گل ت داره میادااا پس فردا ! چقد شیرینه توتی نه ؟! خدا رو شکر ...خدا رو شکر کن توتی ... توتی مامان شد دیگه ... یه مامان کوچولو و خوشگل !! کدوی توتی بابا شد ... یه بابای مهربون ! خوش به حال اون بچه ! مراقبش باش عزیزم !! ما ها رو یادت نره توتی !! وقت زایمانت که رسید خیلی دعامون کن... واسه همه ...منو عشقمم دعا کن ... می دونی که چی باید بخوای هان؟ همیشه بهت میگفتم میخوام زندگیم با عشقم مثه زندگی تو و کدو بشه !!

مهنازی با پست یکی مونده به آخرت کلی دلم گرفت ... مهنازی رو نمی دیدم سعیدی نبود ... من بودمو عشقم ... تو همه ی روزای جداییتون خودمو خودشو دیدم ... خیلی سخت بود اون روزا ... ولی گذشت ... چه صبایی که سر ساعت ۹ ( قدیمیای وبلاگم می دونن مو به مو ش رو )زل میزدم به عکسای خوشگلش ... قربون نگاه مهربون ش میرفتمو اون هیچی نمی دونست ... چه شبایی که بدون اینکه صداشو بشنوم کسی بهم بگه شب به خیر ، باریدمو بیهوش شدم ... ولی گذشت ... واسه تو ام میگذره عزیز دلم ... این روزایی که داره میره و واست هر ثانیه ش تلخه یه روزی مثه قند شیرین میشه ...همیشه حسرتش می مونه ...همیشه دلت واسه شون تنگ میشه ... ببین کی بهت گفتم !

نی نی نمی دونی چقد خوشحال شدم گفتی از این به بعد نی نی بانو میشی ... تو رو هم خیلی دعا کردم شبای قدر به نیتت صلوات فرستادم ایشالا که هرچی میخوای بگیری ...

سونیای عسلم ! اون روزی که دیدم نوشتی پیش پیمانی یه نفس راحت و عمیق کشیدمو خدا رو شکر کردم آخه می دونستم خیلی دلت واسه ش تنگه ... تو رو هم دعا کردم یه دنیاااا ! دیگه جدایی نباشه بینتون ... تولدتم مبارک با یه روز تاخیر خانومی ! ایشالا ۱۲۱ ساله بشی !!

سمیه ی عزیزم ! فک نمی کنم وقت داشته باشی اینجا بیای ولی میگم که خیلی دعات کردم خانومی ! ایشالا تو خونه ی جدید اتفاقای قشنگ در انتظارت باشه !! مراقب ایلیای توپول من باش !!

صمیم جونم !! تو که دیگه جای خود داری !... تو منو دعا کردی ؟ قول داده بودی ...

میشه ۵ تا صلوات بفرستین ؟ اول واسه خودتون آخر من !!

ماه رمضون تموم شد ...

تاییدیه ...

چقد الان که آپیدم شبه نه؟ یا فرداس چقد !!؟؟ عجب !!

همین .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت14:7توسط NakhaaStani | |

 

سلام دوس جونا دارم می نویسم ، احتمالا امشب یا فردا شب پستش میکنم ...

 

زیاده !! مثه همیشه ...

+نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت11:38توسط NakhaaStani | |

 

 

سلام ـ من خوبم ـ اون خوبه ـ اوضاع خوبه ـ انتخاب واحد کردم دانشگاه ـ میخوام برم گواهینامه ی رانندگیمو بگیرم ـ میخوام روزه بگیرم ـ من دختر خوبی استم ـ خدافظ فعلا !!

زود میام آخه فعلا حرفی واسه گفتن ندارم !!

 

نی نی جونمممممم مممممم دوستت میدارم !! تولد سوگلم مبارک !!

.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت23:33توسط NakhaaStani | |